تبليغاتX
به وبلاگ مهدی افخمی خوش آمدید
دست نوشته ها
ای پروردگار مهربان ! به این مشت خاک که موجودی زبون و ذلیل است ترحم فرمای و ما را در پناه خویش ایمن دار . توخود دانی که ما را به عدل تو طاقت نباشد ونتوانیم کیفر کردار خویش را دریابیم . گناه ما عظیم است و گناه عظیم را کیفری عظیم در خور باشد . پروردگارا! بر حقارت و درماندگی ما رحمت آور و ما را از جزای کردار ما معاف بدار.ای بی نیازی که بی نیازان جهان به درگاه تو دست نیاز بر آورده اند ، من اینک بنده ای ضعیف و محتاج ار بندگان تو هستم که نیازمندانه دست حاجت به درگاه تو بر داشته ام .درمیان گدایان کوی تو هیچ کس از من گدا تر نیست ،اگرچه همگان پیشگاه در جلال وعظمت تو ذلیلند ولی من خویشتن را از همگان ذلیل تر می بینم . همی می خواهم که فقر مرا با غنای بی انتهای خویش جبران فرمایی و فروغ امید را در دل امیدوار من فرو نشانی. این تویی که در کلام کریم خویش ،توانگر را به دستگیری از درویش فرمان داده ای وتیره بختان را به خوشبختی نوید فرموده ای . عظمت تو را سزاوار باشد که بر تیره بختی ما رحمت آورد و سلطنت اقدس و اعلای تو را شایسته است که درویشان تشنه و گرسنه را از خوان نعمت خو یش سیراب سازد . همی بین که بازوان ما به سوی تو در منتهای التماس و استرحام گشوده مانده و همی به رحمت و مرحمت تو امیدوار است . و این حق بر تو است که بر این بازوان لرزان ترحم نفرمایی و قلب ما را که به نور امید گرم و روشن است به تیرگی و سردی بنشانی. در آنجا خطا کردیم و عصیان تو را روا داشته ایم اهریمن نا پاک بر ما به خوشحالی سرزنش همی داد و شماتت همی کرد و به راستی مو جب سرزنش و شماتت وی بوده ای ای پروردگار مهربان ! اکنون که از ابلیس بریده ام و به تو پیوسته ام ،حالا که پیشانی شرمسار خویش را بر درگاه تو به خاک توبه و پشیمانی گذاشته ایم ترک ما مگوی و طرد ما را روا مدار !! روا مدار که دوباره مستوجب شماتت و سر زنش ابلیس شویم و از زخم زبان وی زهر ملامت بچشم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 16:52  توسط مهدی افخمی | 
فردی از پرودگار در خواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت . او را واد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ برگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه ، نا امید و در عذاب بودند . هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود ، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهنشان برسانند.!! عذاب آنها وحشتناک بود .آنگاه خداوند گفت اکنون بهشت را نشان تو می دهم . او را به اتاق دیگری که درست مانند اتاق اول بود وارد شد . دیگ غذا ، جمعی از مردم، همان قاشق های دسته بلند .ولی در انجا همه شاد و سیر بودند . آن مرد گفت : نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند ، با اینکه همه چیزشان یکسان است ؟ خدواند تبسمی کرد و فرمود: خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند . هرکسی با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد ، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد. آن لاندرز، غذای روح
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 16:49  توسط مهدی افخمی | 
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد. خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کنی. از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود: نه تو خودت بايد رشد کنی. من فقط شاخ وبرگ های اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی. از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند. فرمود: صبر حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست آموختنی است. گفتم مرا خوشبخت کن. فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو. از او خواستم مرا گرفتار درد و بلا نکند. فرمود: رنج از دلبستگی های دنيايی جدا و به من نزديکترت می کند. از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم ديگران را دوست بدارم. خدا فرمود: آفرين بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 16:24  توسط مهدی افخمی | 
دیروز بود که اطاقم را جدا کردند ، ایا همان طوری که ناظم وعده داد من حالا به کلی معالجه شده ام و هفته دیگر ازاد خواهم شد ؟ ایا ناخوش بوده ام ؟ یکسال است ، در تمام این مدت هر چه التماس می کردم کاغذ و قلم می خواستم به من نمی دادند . همیشه پیش خودم گمان می کردم هر ساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها که خواهم نوشت ... ولی دیروز بدون این که خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم اوردند . چیزی که انقدر ارزو می کردم ، چیزی که انقدر ارزویش را داشتم ...! اما چه فایده از دیروز تا حالا هر چه فکر می کنم چیزی ندارم که بنویسم مثل این است که کسی دست مرا می گیرد یا بازویم بی حس می شود . حالا که دقت می کنم مابین خط های درهم و بر همی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده می شود ایناست : (( سه قطره خون )) ............................................................. اسمان لاجوردی ، باغچه سبز و گل های روی تپه بازشده ، نسیم ارامی بوی گل ها را تا اینجا می اورد . ولی چه فایده ؟ من دیگر از چیزی نمی توانم کیف بکنم ، همه اینها برای شاعری و بچه ها و کسانی که تا اخر عمرشان بچه می مانند خوب است – یک سال است که این جا هستم ، شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم ، این ناله های ترسناک ، این حنجره خراشیده که جانم را را به اب رسانیده ، صبح هم هنوز چشمان باز نشده که انژکسیون بی کردار....! چه روزهای دراز و ساعت های ترسناکی که اینجا گذرانیده ایم ، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیر زمین دور هم جمع می شویم و در زمستان کنار باغچه جلوافتاب می نشینیم ، یک سال است که میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می کنم و هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست من از زمین تا اسمان با انها فرق دارم – ولی ناله ها ، سکوت ها ، فحش ها ، گریه ها و خنده های این ادم ها خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد. ................................................................. هنوز یک ساعت دیگه مانده است تا شامماتن را بخوریم ، از همان خوراک های چاپی : اش ماست ، شیر برنج ، چلو ، نان و پنیر ، ان هم به قدر بخور و نمیر ، - حسن همه ارزویش این است یک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد ، وقت مرخصی او که برسد عوض کاغذ و قلم باید برایش دیگ اشکنه بیاورند . او هم یکی از ادم های خوشبخت این جاست ، با ان قد کوتاه ، خنده احمقانه ، گردن کلفت ، سر طاس و دست های کمخته بسته برای ناوه کشی افریده شده . اگر محمد علی ان جا سر ناهار نمی ایستاد حسن همه ما را به خدا رسانیده بود ، ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست ، چون این جا هر چه می خواهند بگویند ولی یک دنیای دیگر است ورای دنیای مردمان معمولی . یک داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود ، من اگر جای او بودم یک شب توی شام همه زهر می ریختم می دادم بخورند ، ان وقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را به کمر می زدم ، مرده ها را که می بردند تماشا می کردم – اول که مرا اینجا اوردند همین وسواس را داشتم که به من زهر بخورانند ، دست به شام و ناهار نمی زدم تا اینکه محمد علی از ان می چشید ان وقت می خوردم ، شب ها هراسان از خواب می پریدم به خیالم که امده اند مرا بکشند . همه اینها چقدر دور و محو شده ...! همیشه همه ادمها ، همه خوراک ها ، همان اطاق ابی که تا کمر کش ان کبود است. ...................................................... دو ماه پیش بود که یک دیوانه را در ان زندان پایین حیاط انداخته بودند با تیله شکسته شکم خودش را پاره کرد ، روده هایش را بیرون کشیده بود و با ان بازی می کرد . می گفتند او قصاب بوده ، به شکم پاره کردن عادت شده . اما ان یکی دیگر که با ناخن چشم خودش را ترکانیده بود ، دستهایش را از پشت بسته بودند . فریاد می کشید و خون به چشمش خشک شده بود . من می دانم این ها زیر سر ناظم ظالم است: مردمان اینجا همه هم این طور نیستند . خیلی از انها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند بدبخت خواهند شد . مثلا این صغرا سلطان که در زنانه است ، دو سه بار می خواست بگریزد او را گرفتند . پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار می مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است . خودش را دختر چهارده ساله می داند ، اگر معالجه شود و در اینه نگاه بکند سکته خواهد کرد . بدتر از همه تقی خودمان است که می خواست دنیا را زیر و رو بکند و با ان که عقیده اش این است که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت ، عاشق همین صغرا سلطان شده بود. ...................................................... همه این ها زیر سر ناظم خودمان است . او دست تمام دیوانه ها را از پشت بسته ، همیشه با ان دماغ بزرگ و چشمهای کوچک به شکل وافوری ها ته باغ زیر درخت کاج قدم می زند . گاهی خم می شود و زیر درخت را نگاه می کند ، هر که او را می بیند می گوید چه ادم بیچاره ای که گیر یک دسته دیوانه افتاده است اما من من او را می شناسم . من می دانم انجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چکیده . یک قفس جلوی پنجره اش اویزان است ، قفس خالی است ، چون گربه قناری اش را گرفت ، ولی او قفس را گذاشته تا گربه ها به هوای قفس بیایند و ان ها را بکشد. ......................................................... دیروز دنبال یک گربه گل باقالی کرد ؛ همین که حیوان از درخت کاج جلوی پنجره اش بالا رفت به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند . این سه قطره خون مال گربه است ، ولی از خودش که بپرسند می گوید مال مرغ حق است . .......................................................... از همه اینها غریب تر رفیق و همسایه ام عباس است ، دو هفته نیست که او رو اورده اند ، با من خیلی گرم گرفته ، خودش را پیغمبر و شاعر می داند . می گوید که هر کاری ، به خصوص پیغمبری ، بسته به بخت وطالع است . هر کس پیشانیش بلند باشد ، اگر چیزی هم بارش نباشد ، کارش می گیرد و اگر هم علامه دهر باشد و پیشانی نداشته باشد با روز او می افتد . عباس خودش را تارزن ماهری هم می داند . روی یک تخته سیم کشیده و به خیال خودش تار درست کرده و یک شعر هم گفته که روزی هشت بار برایم می خواند . گویا برای همین شعر او را به اینجا اورده اند ، شعر یا تصنیف غریبی گفته : دریغا بار دگر شام شد، سراپای گیتی سیه فام شد، همه خلق را گه ارام شد؛ مگر من ، که رنج غمم شد فزون . جهان را نباشد خوش در مزاج، بجز مرگ نبود غمم را علاج، ولیکن در ان گوشه در پای کاج، چکیده است بر خاک سه قطره خون. دیروز در باغ قدم می زدیم . عباس همین شعر را می خواند ، یک زن و یک مرد و یک دختر جوان به دیدن او امدند . تا حالا پنج مرتبه است که می ایند . من انها را دیده بودم و می شناختم ، دختر جوان یک دسته گل اورده بود . ان دختر به من می خندید ، پیدا بود که مرا دوست دارد ، اصلا به هوای من امده بود ، صورت ابله روی عباس که قشنگ نیست ف اما ان زن که با دکتر حرف می زد من دیدم عباس دختر جوان را کنار کشید و ماچ کرد . تاکنون نه کسی به دیدن من امده و نه برایم گل اورده اند ، یک سال است . اخرین بار سیاوش بود که به دیدنم امد ، سیاوش بهترین رفیق من بود . ما با هم همسایه بودیم ، هر روز با هم به دارالفنون می رفتیم و با هم بر می گشتیم و درس هایمان را با هم مذاکره می کردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق می دادم . رخساره دختر عموی سیاوش هم که نامزد من بود اغلب در مجلس ما می امد . سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد ، اتفاقا یک ماه پیش از عقدکنانش زد و سیاوش ناخوش شد . من دو سه بار به احوال پرسیش رفتم ولی گفتند که حکیم قدغن کرده که با او حرف بزنند . هر چه اصرار کردم همین جواب را دادند . من هم پاپی نشدم . .................................................. خوب یادم است ، نزدیک امتحان بود ، یک روز غروب که به خانه برگشتم ، کتابهایم را با چند جزوه مدرسه روی میز ریختم همین که امدم لباسم را عوض بکنم صدای خالی شده تیر امد . صدای ان به قدری نزدیک بود که مرا متوحش کرد ، چون خانه ما پشت خندق بود و شنیده بودم که در نزدیکی ما دزد زده است. ششلول را از تو کشو برمیز برداشتم و امدم در حیاط ، گوش به زنگ ایستادم بعد از پلکان روی بام رفتم ولی چیزی به نظرم نرسید . وقتی که بر می گشتم از ان بالا در خانه سیاوش با پیراهن و زیر شرواری میان حیاط ایستاده . من با تعجب گفتم : سیاوش تو هستی؟ او مرا شناخت و گفت: بیا تو ، کسی خانه مان نیست . صدای تیر را شنیدی ؟ انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره کرد که بیا ، و من هم با شتاب پائین رفتم و در خانه شان را زدم . خودش امد در را روی من باز کرد . همین طوری که سرش پائین بود و به زمین خیره نگاه می کرد پرسید : تو چرا به دیدن من نیامدی؟ من دو سه بار به احوال پرسیت امدم ولی گفتند که دکتر اجازه نمی دهد . گمان می کنند که من ناخوشم ولی اشتباه می کنند . دوباره پرسیدم : این صدای تیر را شنیدی؟ بدون این که جواب دهد ، دست مرا گرفت و برد پای درخت کاج و چیزی را نشان داد و من از نزدیک نگاه کردم ، سه چکه خون تازه روی زمین چکیده بود. بعد مرا برد در اطاق خودش ، همه درها را بست ، روی صندلی نشستم ، چراغ را روشن کرد وامد روی صندلی مقابل من کنار میز نشست اطاق او ساده ، ابی رنگ و تا کمرکش کبود بود . کنار اطاق یک تار گذاشته بود . چند جلد کتاب و جزوه مدرسه هم روی میز ریخته بود . بعد سیاوش دست کرد از کشو میز یک ششلول در اورد به من نشان داد . از ان ششلول های قدیمی دسته صدفی بود ، ان را در جیب شلوارش گذاشت و گفت : من یک گربه ماده داشتم ، اسمش نازی بود . شاید ان را دیده بودی ، از این گربه ها گل باقالی بود با دو تا چشم درشت مثل چشم های سرمه کشیده . روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود . مثل اینکه روی کاغذ اب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد ان را از میان تا کرده باشند . روزها که از مدرسه بر می گشتم نازی جلوم می دوید ، میومیو می کرد ، خودش را به من می مالید وقتی که می نشستم از سرو کولم بالا می رفت ، پوزه اش را به صورتم می زد ، با زبان زبرش پیشانیم می لیسید و اصرار داشت که او را ببوسم . گویا گربه ماده مکارتر و مهربان تر و حساس تر از گربه نر است . نازی از من گذشته با اشپز میانه اش از همه بهتر بود ؛ چون خوراکی ها از پیش او در می امد ، ولی از گیس سفید خانه ، که کیا بیا بود و نماز می خواند و از موی گربه پرهیز می کرد ، دوری می جست . لابد نازی پیش خودش خیال می کرد که که ادم ها زرنگ تر از گربه ها هستند و همه خوراکی ها خوشمزه و جاه های گرم و نرم را برای خودش احتکار کرده اند و گربه ها باید ان قدر چاپلوسی بکنند و تملق بگویند تا بتواند با انها شرکت بکنند . ............................................. تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار می شد و به جوش می امد که سر خروس خونالودی به چنگش می افتاد و او را به یک جانور درنده تبدیل می کرد . چشم های او درشت می شد و برق می زد ، چنگال هایش از توی غلاف در می امد و هر کس را که به او نزدیک می شد با خرخر های طولانی تهدید می کرد . بعد ، مثل چیزی که خودش را فریب دهد ، بازی در می اورد . چون با همه قوه تصور خودش کله خروس را جانور زنده گمان می کرد دست زیر ان می زد ، براق می شد ، خودش را پنهان می کرد ، در کمین می نشست ، دوباره حمله می کرد و تمام زبردستی و چالاکی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی اشکار می نمود . بعد از ان که از نمایش خسته می شد ، کله خون الود را با اشتهای هر چه تمام تر می خورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی ان می گشت و تا یکی دو ساعت تمدن مصنوعی خودش را فراموش می کرد ، نه نزدیک کسی می امد ، نه ناز می کرد و نه تملق می گفت . در همان حالی که نازی اظهار دوستی می کرد ، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمی کرد ، خانه ما را مال خودش می دانست ، و اگر گربه غریبه گذارش به انجا می افتاد ، بخصوص اگر ماده بود مدت ها صدای فیف ، تغیر و ناله های دنباله دار شنیده می شد . صدایی که نازی برای خبر کردن ناهار می داد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره که از گرسنگی می کشید با فریادهائی که در کشمکش ها می زد و مرنو مرنوئی که موقع مستی اش راه می انداخت همه با هم توفیر داشت. و اهنگ ان ها تغییر می کرد : اولی فریاد جگر خراش ، دومی فریاد از روی بغش و کینه ، سومی یک ناله دردناک بود که از روی احتیاج طبیعت می کشید تا به سوی جفت خودش برود . ولی نگاه های نازی از همه چیز پر معنی تر بود و گاهی احساسات ادمی را نشان می داد ، به طوری که انسان بی اختیار از خودش می پرسید : در پس این کله پس این کله پشم الود و پشت این چشم های سبز مرموز چه فکرهایی و چه احساساتی موج می زند ! ............................................... پارسال بهر بود که ان پیشامد هولناک رخ داد و میدانی در این موسم همه جانوران مست می شوند و به تک و دو می افتند ، مثل این است که باد بهاری یک شور دیوانگی در همه جنبندگان می دمد . نازی ما هم برای اولین بار شور عشق به کله اش زد و با لرزه ای که همه تن او را به تکان می انداخت ، ناله غم انگیز می کشید . گربه های نر ناله های را شنیدند و از اطراف او را استقبال کردند . پس از جنگ و کشمکش ها نازی یکی از انها که از همه پر زور تر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب کرد . در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص انها خیلی اهمیت دارد . برای همین است که گربه لوس خانگی و پاکیزه در نزد ماده خودشان جلوه ای ندارند . بر عکس گربه ها روی تیغه دیوار ، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه که پوست ان بوی اصلی نژادشان را می دهد طرف توجه ماده خودشان هستند . روز ها و به خصوص تمام شب نازی و جفتش عشق خودشان را با اواز بلند می خواندند . تن نرم و نازک نازی کش و واکش می امد ، در صورتی که تن دیگری را مانند کمان خمیده می شد و ناله های شادی می کردند . تا سفیده صبح این کار مداومت داشت . ان وقت نازی با موهای ژولیده خسته و کوفته اما خوشبخت وارد اطاق می شد . شب ها از دست عشق بازی نازی خوابم نمی برد اخرش از جا دردرفتم ، یک روز جلوی همین پنجره کار می کردم ، عاشق و معشوق را دیدم که در باغچه می خرامیدند . من با همین ششلول که دیدی ، در سه قدمی نشان رفتم ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت . گویا کمرش شکست ، یک جست بلند برداشت و بدون این که صدا بدهد یا ناله بکشد از دالان گریخت و جلوی چینه دیوار باغ افتاد و مرد . تمام خط سیر او چکه های خون چکیده بود . نازی مدتی دنبال او می گشت . تا رد پایش را پیدا کرد ، خونش را بوئید و راست سر کشته او رفت . دو شب و دو روز پای مرده او کشیک داد . گاهی با دستش او را لمس می کرد مثل اینکه به او می گفت : بیدار شو اول بهار است . چرا هنگام عشق بازی خوابیده ای چرا تکان نمی خوری ؟ پاشو پاشو ! چون نازی مردن سرش نمی شد و نمی دانست که عاشقش مرده است . فردای انروز با نعش جفتش گم شد . هر جا را گشتیم ، از هر کس سراغ او را گرفتیم بیهوده بود . ایا نازی از من قهر کرد ، ایا مرد ، ایا پی عشق بازی خودش رفت ، پس مرده ان دیگری چه شد ؟ یک شب صدای مرنو مرنوی همان گربه نر را شنیدم ، تا صبح ونگ زد ، شب بعد هم همچنین ، ولی صبح صدایش می برید . شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی به همین درخت کاج جلوی پنجره ام خالی کردم . چون برق چشم هایش در تاریکی پیدا بود ناله طویلی کشید و صدایش برید . صبح پایین درخت سه قطره خون چکیده بود . از ان شب تا حالا هر شب می اید و با همان صدا ناله می کشد . ان ها دیگر خوابشان سنگین است نمی شنوند . هر چه به انها می گویم به من می خندند ولی من می دانم ، مطمئنم که این صدا همان گربه است که کشته ام . از ان شب تاکنون خواب به چشمم نیامده ، هر جا می روم ، هر اطاقی می خوابم ، تمام شب این گربه بی انصاف با حنجره ترسناک ناله می کشد و جفت خودش را صدا می زند . .................................................. امروز که خانه خلوت بود امدم همانجائی که گربه هر شب می نشیند و فریاد می زند نشانه رفتم ، چون از برق چشم هایش در تاریکی می دانستم که کجا می نشیند . تیر که خالی شد صدای ناله گربه را شنیدم و سه قطره خون از ان بالا چکید . تو که به چشم خودت دیدی ، تو که شاهد من هستی ؟ در این وقت در اطاق باز شد ، رخساره و مادرش وارد شدند . رخساره یک دسته گل در دست داشت . من بلند شدم سلام کردم ولی سیاوش با لبخندی گفت : البته اقا میرزا احمد خان را شما بهتر از من می شناسید ، لازم به معرفی نیست ، ایشان شهادت می دهند که سه قطره خون را به خودشان در پای درخت کاج دیده اند . بله من دیده ام . ولی سیاوش جلو امد قه قه خندید ، دست کرد از جیبم ششلول مرا در اورد روی میز گذاشت و گفت : می دانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار می زند و خوب شعر می گوید بلکه شکارچی قابلی هم هست ، خیلی خوب نشان می زند . بعد به من اشاره کرد من هم بلند شدم و گفتم : بله امروز عصر امدم که جزوه مدرسه از سیاوش بگیرم ، برای تفریح مدتی به درخت کاج نشانه زدیم ، ولی ان سه قطره خون مال گربه نیست ، مال مرغ حق است . می دانید که مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب انقدر ناله می کشد تا سه قطره خون از گلویش بچکد و یا که گربه ای قناری همسایه را گرفته بود و او را با تیر زده اند و از اینجا گذشته است ، حالا صبر کنید تصنیف تازه ای که در اوردم بخوانم ، تار را برداشتم و اواز را با ساز جور کرده و این ااشعار را می خواندم : دریغا که بار دگر شام شد سراپای گیتی سیه فام شد همه خلق را گاه ارام شد مگر من که درد و غمم شد فزون جهان را نباشد خوشی در مزاج بجز مرگ نبود غمم را علاج ولیکن در ان گوشه در پای کاج چکیده است بر خاک سه قطره خون به اینجا که رسیدم مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت ، رخساره ابرویش را بالا کشید و گفت : این دیوانه است . بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را به رویم بستند . در حیاط که رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه پنجره ان ها را دیدم یک دیگر را در اغوش کشیدند و بوسیدند. (صادق هدایت)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 16:6  توسط مهدی افخمی | 
خدايا رحمتي کن تا ايمان ،نان و نام برايم نياورد،قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم،تا از آنهائي باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار مي کنند،نه از آنهائي که پول دين را مي گيرند و براي دنيا کار مي کنند دکتر علي شريعتي
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 15:50  توسط مهدی افخمی | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 8:33  توسط مهدی افخمی | 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم ، سهم كمي نيست

گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را

بر سفره ي رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمي نيست

حواي من بر من مگير اين خودستاني را كه بي شك

تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم

تا روشنم شد : در ميان مردگان هم همدمي نيست

همواره چون من نه : فقط يك لحظه خوب من بينديش

لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را

دردستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگرچه

اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 1:28  توسط مهدی افخمی | 
مادر،لفظی که می توان ساعت ها به آن فکر کرد.موجودی که شايد از بزرگترين نعمت های الهی باشد.موجودی که مانند آب به آن نياز دارم ،نه مانند هوا!مادر براستی نياز من به تو از هوا نيز مبرم تر است. زمانی که دستان گرم و لبريز از مهرت بر وجود سرد و مضطربم التيامی است. زمانی که نگاههای عميقت در اعماق من رخنه می کند. براستی که تو تنها تکيه گاه محکم وصادق من در تمام دنيايي در اين دنيای نامردی که حتی به نزديکان دوست و دوستان نزديک هم نمی توان اعتماد کرد،باز هم کسی در جهان هست که می توان براحتی باو تکيه کرد و حرف دل خود را با او زد. در پايان روزت را به تو تبريک می گويم. مهدی 28/5/82

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 7:38  توسط مهدی افخمی | 

Stallone sylvester

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 2:2  توسط مهدی افخمی | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 9:13  توسط مهدی افخمی | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 8:46  توسط مهدی افخمی | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 8:40  توسط مهدی افخمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در آبان ماه سالی زیبا شانس ورود به این جهان را یافتم.از ابتدا در این فکر بوده ام که از بدیها بپرهیزم و با خوبی ها بیامیزم.هنوز هم بر این باورم...

پیوندهای روزانه
تست کردن سریال گوشی موبایل
اطلاعات گوشی موبایل
yahoo messenger
ایران سلامت
کتابخانه امید ایران
بانی تک
p30world
سخن
صادق هدايت
ناظم سرا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
دکتر مهران افخمی
سامان پژوهان محیط
وبگذر
شرق
بازتاب
اطلاعات
مصطفی معین
ایران مانیا
سنجشIQ
وزارت جهاد كشاورزي
هاشمي رفسنجاني
مركز بين‌المللي گفتگوي تمدنها
سازمان محيط زيست
سایتی با عنوان: (رئیس جمهورم)
سایت هواداران استقلال
سازمان ملي جوانان
فرهنگستان هنر
مجلس شوراي اسلامي
سايت يادمان رييس جمهور
ریاست جمهوری
علی کریمی
وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشكي
بازار بورس
گالری عکس های آقای خاتمی
کارت اینترنت و تلفن دانلود
ایران118
سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران
کودکستان
جوکستان
دانشنامه ویکی پدیا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان