تبليغاتX
به وبلاگ مهدی افخمی خوش آمدید
دست نوشته ها

بازیگری که توانست سالها حضورخود را در آثار درخشان حفظ کند. اواخر دهه نود را در حالی سپری می کند که احترام بسیاری از سوی منتقدین و تماشاگران نصیبش شده بود . با قدی بلندتر از حد مجاز یک بازیگر زن و موهایی قرمز ، اولین استرالیایی خانمی است که توانست مورد توجه تماشاگران آمریکایی قرار بگیرد و این اتفاق با روزهای تندر در سال 90و در کنار تام کروز افتاد. اما آنچه نامش را مطرح ساخته درخشان گاس ون با عنوان مردن برای ... در سال 95 بود که در آن نقش زنی که در راه رسیدن به خواسته هایش هر کاری می کند ، هوش و استعداد فراوانی را به نمایش می گذارد.

اگر چه او را یک استرالیایی می خوانند ولی در واقع متولد هونولولو در هاوایی است ، نیکول در 20 ژوئن 1967 به دنیا آمد ، خانواده اش که در جزیره سکونت داشتند به خاطر پروژه های تحقیقاتی پدر نیکول که بیوشیمیست بود به واشینگتن دی سی عزیمت می کنند و سه سال همانجا می مانند . پس از پایان کار پدر، نیکول و خانواده اش شامل مادرش که پرستار و ویراستار بود و برادر کروچکترش به استرالیا می روند. او در حومه لانگ ویل بزرگ می شود ، یک منطقه متوسط ،عشق به هنر و مخصوصا رقص وتئاتر از همان کودکی در وجود کیدمن بود . سه سال داشت که تحت آموزش باله قرار می گیرد و اولین بازی خود را در یک نمایش محلی ارائه می دهد و درحالی که فقط شش سال داشت تا سن ده سالگی به آموزش بازیگری در مدرسه درام می پردازد و برای این کار وارد مدرسه نمایش سنت مارتین در ملبورن می شود و مدرسه تئاتر فیلیپ استریت در سیدنی می شود.

در هر تستی که شرکت می کرد به خاطر قد بلندش او را رد می کردند ولی سرانجام موفق شد که یک نقش حرفه ای در کریسمس بوش (1983) به دست بیاورد . در حالی که فقط 14 سال داشت . این فیلم تلویزیونی درباره گروهی بچه است که در پی یافتن اسب دزدیده شده اشان یک تیم تشکیل می دهند . این فیلم با نقش دیگری در فیلم ماجراجویانه سارقین بی ام ایکس و چند کار دیگر ادامه پیدا می کند . اولین نقش اصلی او وقتی شکل گرفت که در ویتنام درخشید . یک مینی سریال به کارگردانی جان دویگان و کیدمن می توانست به خاطر جان بخشیدن با کارکتر یک دختر مدرسه ای بازمانده از جنگهای ویتنام سالهای 60 نقدهای مثبتی فراوانی دریافت کند .او موفق می شود تا یک کارگزار آمریکایی پیدا کند و این فرصتی می شود تا درهای پیروزی به سویش باز شود . در 1989 کیدمن نقش محوری دیگری در ساخته فلیپ نویس با عنوان آرامش مرده به عهده می گیرد و یک تریلر روانشناسانه درباره زوجی (نیکول و سام نیل) که توسط بازمانده یک کشتی غرق شده که نقش اش را بیلی زین ایفا می کرد به گروگان گرفته می شوند . فیلم به او کمک می کند تا خود را در سن 19 سالگی به عنوان یک هنرپیشه معروف قابل اعتماد و اعتنا تثبیت کند . همان سال بازی در یک کار تلویزیونی به نام بانکوک هیلتون شهرتی دو برابر پیدا می کند و این بار ایفا گر نقش زن حوانی بود که به خاطر حمل مواد مخدر در زندان تایلند حبس می شود . تا اینجا کار توانسته بود که در استرالیا رشد قابل توجهی داشته باشد . اما احتیاج داشت تا شهرت خود را به آن سوی اقیانوس نیز برساند، در سال 1989 به عنوان نقش مقابل تام کروز در اولین حضور آمریکایی اش یعنی روزهای تندر به کاگردانی تونی اسکات انتخاب می شود .فلیم درباره یک راننده مسابقات اتومبیل رانی (کروز) که کیدمن در آن نقش پرستاری که عاشق اش می شود را ایفا می کرد. نه تنها کار به موفقیت می رسد بلکه باعث می شود تا او به همسرآینده اش (تام کروز) نیز آشنا شود و سرانجام در دسامبر سال 90 باهم ازدواج کردند. به دنبال آن نقش مقابل داستین هافمن در بیلی باتیگت (91) به دست می آورد و همین طور نقش یک دختر دانشجو در Flitting بازی می کند. که ساخته موفق دیگری از جان دویگان بود. کیدمن و کروز برای دومین بار کار مشترک خود را در دور و دورتر (92) همراه می شوند و علی رغم همه جنجالهای پیرامون زندگی اشان و فیلمبرداری درخشان اثر ، کار شکست می خورد و نیکول به پروژه های کم اهمیت تری چون مالیک و زندگی من (هردو در سال 93) راه پیدا می کند . بتمن برای همیشه در سال 95 که در آن نقش عشق قهرمان اثر را بازی می کرد  یک موفقیت دور از انتظار بود و از اینجا حرفه او و کار کیدمن جدی گرفته می شود . نیکول سرانجام با ساخته زیبای گاس ون سنت در سال 95 با عنوان مردن برای ... آن پرتره همیشگی دختر و یا بهتر بگویم عروسک پشت پرده را می شکند و نقدها و جوایز فراوانی را به خود اختصاص می دهد . بازی اش در نقش ایزابل آرچر در اقتباس سینمایی جین کمپیون از توماس هنری جیمز با نام « پرتره ای از یک بانو» از او تصویری درخشان به عنوان یک هنر پیشه قابل احترام ترسیم می کند . پس از آن مقابل جرج کلونی در فیلم پر هزینه صلح ساز (97) ایفای نقش می کند و همینطور مقابل ساندرا بولاک در کمندی و فانتزی جادوی عمل بازی می کند که هر دو به آثار پر فروش بدل می شوند. در سال 1999 در فیلمی بازی می کند که تا به امروز هیچ اثری نتوانسته بحث و جدل و همپای آن را ایجاد کند . فیلم آخرین ساخته استنلی کوبریک فقید «چشمان کاملا بسته» بود که آخرین حضور مشترک تام و نیکول نیز به شمار می رفت . خارج از دنیای فیلم اما رابطه کروز و کیدمن تیره شده بود و سرانجام اقدامی غیر قابل باور پس از یک دهه از هم جدا می شوند . کیدمن پس از جدایی از کروز در آثار با ارزشی چون دیگران و ساعتها را به کارنامه اش اضافه کرد و در نیمه آخر دهه نود و اوایل سالهای هزاره جدید به یک چهره استثنایی مورد توجه همزمان منتقدین و سینماروها بدل شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 1:19  توسط مهدی افخمی | 

دو روز پیش اتفاقی برام افتاد که دیدمو نسبت به خیلی از چیزا و خیلی از افراد عوض کرد.از خدا می خوام که این حال و هوامو یه جورایی متحول کنه وگر نه با این دیدی که نسبت به افراد پیدا کردم تحملشون برام خیلی بعید به نظر میرسه.این دو روزه اصلا حوصله نداشتم که براتون این مطلبو بنویسم راستشو بخواید الانم خود داستانو براتون تایپ نمی کنم چون یادآوریش برای خودم سخته.ولی اینو میگم که در ارتباط با دانشگاهه.و یکی از همکلاسیهام. اون اتفاق همش هم بد نبود یه خوبی هایی هم داشت.یکی این که فهمیدم خیلی بد شانسم.یکی دیگه اینکه آدمارو بهتر شناختم.ودیگه اینکه دنیاش دنیایه بدیه همیشه کسایی هستن که راجع به این فکر می کنن که چطوری به شما ضربه بزنن پس بهتره که با افراد حسابشده تر رابطه برقرار کنیم تا با مشکلات کمتری روبرو بشیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 19:38  توسط مهدی افخمی | 
you broke my heart
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 13:48  توسط مهدی افخمی | 
دوستانی که علاقمند هستند کلید سوالات کنکور رو ببینند می تونن از لینک زیر استفاده کنند:

اینجا لطفا

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 20:41  توسط مهدی افخمی | 

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است، این که خود می دانم که نکردم فکری که تامل ننمودم روزی

ساعتی یا آنی، که چسان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط      فارغ از نیک و بدو مرگ و حیات

همه گغتند کنون تا بچه است، بگذارید بخندد شادان که

 پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست، بایدش نالیدن !

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟ هیچکس نیز نگفت زندگی چیست،

چرا می آییم؟بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟به کدامین توشه به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت.

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط، فارغ از نیک و بدو مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من که چسان عمر گذشت !

لیک گفتند همه که جوان است هنوز بگذارید جوانی بکند، بگذارید که خوش باشدو مست !

بعد از این باز او را عمری هست، نفر بانگ بر آورد که او از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی گقت همانگونه که دیروزش رفت بگذرد امروزش همچنین فردایش

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چسان دی بگذشت، آن همه قدرت و نیروی عظیم،

به چه ره مصرف گشت. نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دلی

عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری

چه توانی که ز کف دادم مفت        من نفهمیدم و کس نیز به من هیچ نگفت

قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات !!  

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند،

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند که چو آنها باشم، که چو آنها دائم فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم ،

فکر تامین معاش، فکر ثروت باشم

کس مرا هیچ نگفت، زندگی ثروت نیست، زندگی داشتن همسر نیست

زندگی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چون عمر گذشت، معنیش فهمیدم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق؛

من شدم خلق که با عزمی جزم     پای از بند هوسها گسلم      پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده   فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی علمدر ره کشف حقایق کوشم

شربت جرات و امیدو شهامت نوشم

زره جنگ برای بدو ناحق پوشم    ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته ام نیز نکو بر دگران آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خویش، ره نمایم به همه، گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زاید و بی جوش و خروش،

عمر بر باد و به حسرت خاموش!

ای صد افسوس که چون عمر گذشت... معنیش فهمیدم.

 

 

با یاد کسی که برای اولین بار این شعر رو به من داد کسی که افتخار همکلاسی بودنم باهاش یکی از بزرگترین شانسهای زندگیم بود.افسوس که دوران دانشگاه چه زود گذشت و این عمر ماست که زود می گذره........

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 18:2  توسط مهدی افخمی | 
امروز از ظهر تا همین الان که ساعت ۸:۱۰ است دنبال گرفتن کارت ورود به جلسه کنکور ارشد بودم.من که چیزی نخوندم انتظار هم ندارم که قبول بشم شرکت کردنم هم فقط برای آشنا شدن با سوالات و فضای کنکور ارشده.آخه من امسال رشته اصلاح نباتات شرکت کردم که هنوز مهمترین درسشو پاس نکردم.ولی فکرشو بکنید اگه شانس بیارمو امسال قبول بشم وای خدایا چی میشه اگه بشه.راستی زمان امتحان جمعه ۱۲/۱۲/۸۴ ساعت ۸:۳۰ است.بچه ها خواهشا برام دعا کنید.می دونم اکثرتون زمان امتحان خوابید ولی یادتون باشه اقلا شبش دعا کنید.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 20:21  توسط مهدی افخمی | 
 با تشکر از داداشی که با راهنماییهاش از انحراف وبلاگ و رسالت اصلیش جلوگیری کرد.مرسی داداشی دیدی که زودی مطالبو عوض کردم.    

Tank u for your attention

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 7:55  توسط مهدی افخمی | 
   

وی در 25 آپریل 1940 پسری در نیویورک در یک خانوداده ایتالیایی تبار چشم به جهان گشود که نامش را آلفرد جیمز نهادند. مادرش رز (خانه دار) و پدرش سالواتره (کارمند شرکت بیمه) پاچینوایتالیایی بودند که برای زندگی به نیویورک مهاجرت کردنمد و آلفرد نیز در آنجا متولد شد . متاسفانه آلفرد نتوانست طعم محبت پدر را بچشد ،زیرا در حالی که او 2 سال داشت پدرش از دنیا رفت . در نتیجه آنها برای یافتن خانه ای ارزانتر به همراه مادر ،پدر بزرگ و مادربزرگش به حومه شهرنیویورک نقل مکان کردند. او به بازیگری علاقه داشت و مادرش نیز در این راه او را تشویق می کرد . آلفرد اصلا درس و مدرسه را دوست نداشت و همیشه از مدرسه فرار می کرد . بعد از پدر حامی او مادرش بود اما آلفرد آن قدر به بازیگری علاقه مند بود که در سال 1957 در مدرسه هنرهای زیبایی ثبت نام کرد ،اما از شانس بد او مادرش نیز در سال 1962 وقتی او 22 ساله بود ،بر اثر یک بیماری از دنیا رفت و آلفرد را تنها گذاشت او طبق خواست مادر و علاقه خودش به رشته بازیگری را ادامه داد و در تئاتر معرف برادوی نیویورک مشغول به اجرای نقش های مختلف شد . آلفرد در سال 1969 یعنی 7 سال بعد از مرگ مادرش در فیلم « من ،ناتالی » ایفای نقش کرد و مورد تحسین کارگردانان معروف قرار گرفت . وی در سال 1970 در فیلم «وحشت در نیدل پارک » بازی کردکه بازی در این دو فیلم  وی را چندان راضی وخشنود نکرد تا اینکه در سال 1972 هنگامی « فرانسیس فورد کاپولا» تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم پدر خوانده گرفت نقش « مایکل کورلئوته » به وی یعنی پاچینوی کبیر واگذار شد.  .بازی بی عیب و نقص او در فیلم همگان را مات و مبهوت ساخت و آغاز خوبی برای آلفرد بود و در این فیلم وی نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر مکمل مرد شد که البته به او  نرسید او بعد از این فیلم در فیلم های مترسک و سرپیکو را بازی کرد و روز به روز به موفقیتش افزوده شد.در مترسک نقش آدمی سرگشته که به دنبال هویت  خود بود را بازی کرد و در سرپسکو که یکی دیگر از شاهکارهای او بود ، نقش یک افسر پلیس که فساد مافوق های خود را افشا کرد را بازی کرد  در این فیلم دوباره کاندید جایزه اسکار شد ولی باز هم نصیب او نشد. ولی جایزه گلدن گلاب را به خاطر در خشانش به وی  اهدا کردند.

صدای دلگرم و دلنشین وی در بازی کمک فراوانی به آلفرد می کند ،گویی که اعضای بدنش همه هنگام بازی واقعا بازیگرند

آلفرد با دی آنجلو هنرپیشه معروف هالیوود ازدواج کرد و آنها صاحب دو فرزند به نامهای آنتون و الیویا شدند.

آلفرد اکنون در حال کارگردانی است. او تا به امروز دو فیلم به نامهای کارآموز و بی خوابی را کارگردانی کرده است وی در کتاب خاطراتش می گوید :           

«زندگی ام را مدیون مادرم هستم »               

فیلم شناسی:

 ناتالی و من 1969،حشت در نیدل پارک 1969،پدر خوانده 1 1972  کاندید جایزه اسکار، مترسک 1973،  سرپیکو 1973   کاندید جایزه اسکار،  دریافت جایزه گلدن گلاب، پدر خوانده2  1974، بعد از ظهر سگی 1975    کاندید جایزه اسکار،  عدالت برای همه  1979   کاندید جایزه اسکار، دیر فیلد 1979 ، انقلاب 1985، دریای عشق 1989، دیک تریسی 1990، پدر خوانده 3  1990، بوی خوش زن  1992   دریافت جایزه اسکار ، فرانکی و جان 1991، گلن گری گلن راس 1992، راه کارلیتو 1993، وکیل مدافع شیطان 1997 دریافت جایزه گلدن گلاب، دنی براسکو 1997، فیلم خودی 1998، بی خوابی 2002، تاجر ونیزی 2004 بهترین اثر وی بعد از وی بعد از سال 200۰ .

 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 21:36  توسط مهدی افخمی | 
شنبه: همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرجا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت: «ببخشید»

من که می دونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن برد کرد. آره دقیقاً می دونم منظورش چیه. اون میخواد زنه من بشه.!!

بچه ها می گفتن اسمش مریمه.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم.

 

یکشنبه: امروز ساعت 9 به دانشگاه رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتنو می خندیدن. تازه به من گفت: «ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین». من که می دونستم منظورش چی بود، اسمش رو می دونستم، اسمش نرگسه.

مثله روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش، راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم.

 

دوشنبه: امروز به محض اینکه وارد دانشگاه شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست. من که می دونم منظورش چی بود، حتماً مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم از مینا بدم نمیاد

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم.

 

سه شنبه: امروز اصلاً روز خوبی نبود، نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی از من پرسید: «آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟».

من که می دونم منظورش چیه، ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود، احتمالاً استقلالیه!!

وقتی جریان را به دوستم گفتم، به من گفت: «ای بابا! بدبخت منظوری نداشته». ولی من می دونم ، رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش میشه! حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم!!

 

چهارشنبه: امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدن. یکی از دخترای اردو از من پرسید: «ببخشید آقا، دانشکده پرستاری کجاست؟». من که می دونستم منظورش چیه، اما تو کار درستی خودم موندم که چطور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده، حیف اسمشو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره، از عشق من پیر میشه.!

پنجشنبه: یکی از دوستای هم دانشکده ایم بنام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه! میخواد که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، عمراً اگه قبول کنم.

جمعه: امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسیه بزرگ خودم رو می دیدم.عجب شکوه و عظمتی بود، داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو می کردم که ... مادرم یهو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید: «ببخشید آقا صف دوتایی ها کدومه؟» من که میدونم منظورش چی بود، اما عمراً باهاش ازدواج کنم!

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد.

شنبه: امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بیافتم که مادرم گفت: نمی خواد دانشگاه بری، امروز جواب نوار مغزت آماده است، برو از بیمارستان بگیر.

راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، مردم میگن من مشکل روانی دارم!!!!

وقتی به بیمارستان رسیدم، از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم، به من گفت: «آقا لطفاً چند دقیقه صبر کنید». من که میدونستم منظورش چیه ...

                                                                             (از بولتن جشنواره دانشجویی اصفهان)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 1:10  توسط مهدی افخمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در آبان ماه سالی زیبا شانس ورود به این جهان را یافتم.از ابتدا در این فکر بوده ام که از بدیها بپرهیزم و با خوبی ها بیامیزم.هنوز هم بر این باورم...

پیوندهای روزانه
تست کردن سریال گوشی موبایل
اطلاعات گوشی موبایل
yahoo messenger
ایران سلامت
کتابخانه امید ایران
بانی تک
p30world
سخن
صادق هدايت
ناظم سرا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
دکتر مهران افخمی
سامان پژوهان محیط
وبگذر
شرق
بازتاب
اطلاعات
مصطفی معین
ایران مانیا
سنجشIQ
وزارت جهاد كشاورزي
هاشمي رفسنجاني
مركز بين‌المللي گفتگوي تمدنها
سازمان محيط زيست
سایتی با عنوان: (رئیس جمهورم)
سایت هواداران استقلال
سازمان ملي جوانان
فرهنگستان هنر
مجلس شوراي اسلامي
سايت يادمان رييس جمهور
ریاست جمهوری
علی کریمی
وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشكي
بازار بورس
گالری عکس های آقای خاتمی
کارت اینترنت و تلفن دانلود
ایران118
سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران
کودکستان
جوکستان
دانشنامه ویکی پدیا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان